تبلیغات
هرچی که بخوای - بغض و تنهایی...
دیشب آسمان اشک می ریخت...

دیشب بغض آسمان ترکید و صدای گریه اش شیشه ها را لرزاند...

دیشب آسمان هم مثل من دلگرفته بود...

رفتم تا در بقل باران بخوابم و اشکهایم را در زیر اشکهایش پنهان کنم...

تا توانستم اشک ریختم اما...

اما نتوانستم مثل ابرها بغضم را رها کنم...

بغضی که روزهاست خفه ام می کند...

نمی دانستم چرا ابرها می توانستند بغض شان را رها کنند اما من نمی توانستم...

هرچه سعی کردم نشد...

به ابرها خیره شدم...

حالا دیگر می دانم چرا ابرها بغض شان رها شده بود...

چون آنها همدیگر را در آغوش گرفته بودند...

چون دوری شان به پایان رسیده بود  و بعد از مدتی دوری همدیگر را به بقل کشیده بودند...

این اشک شوق بود که از ابرها می بارید...

این بغض تنهایی بود که با رسیدن ابرها به هم فراری شده بود...

آخر در این تنهایی خفه می شوم...

آخر این بغض مرا می کشد...

((بازم تنهایی...

بازم یه حسرت...

درد و سکوت و کابوس و وحشت...

...

لعنت به چشمات...

لعنت به این درد...

سوز جدایی چشمامو کور کرد...))